ابوالقاسم عارف قزوینی

ابوالقاسم عارف قزوینی

” اگر خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم وقتی تصنیف های وطنی ساخته ام که ایرانی از هر ده هزار نفر یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه”

ترک روضه پس از فوت پدر

ابوالقاسم عارف قزوینی در سال ۱۲۵۸ شمسی در قزوین به دنیا آمد. پدرش ملا هادی وکیل بود. او صرف و نحو عربی و فارسی را در زادگاه خود فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می نوشت. عارف، موسیقی را نزد حاج صادق خوارزمی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین واعظ یکی از وعاظ قزوین به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.

عشق خانم بالا و تجرد تا پایان عمر

عارف در سن ۱۷ سالگی عاشق دختری به نام خانم بالا شد و در پنهان با او ازدواج کرد ولی هنگامی که خانواده دختر به این ماجرا پی بردند، فشار زیادی بر زوج جوان آوردند. عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار خانم بالا را طلاق داد و دیگر تا آخر عمر ازدواج نکرد.

ترک دیار و بازگشت به قزوین

پس از این ماجرا عارف به تهران آمد و چون صدای دلنشینی داشت با شاهزلدگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه می خواست که او را در زمره فراش خلوت خود درآورد اما عارف نپذیرفت و به قزوین برگشت.

مشروطیت و ترانه‌های سیاسی

هنگامی که عارف ۲۳ ساله بود زمزمه مشروطیت در ایران بالا گرفت و او با سرودن ترانه های سیاسی در صف مشروطه خواهان وارد شد.

جنون و افسردگی

یکی از دوستان عارف به نام عبدالرحیم خان در همین سالها خودکشی کرد و او بر اثر این حادثه دچار جنون شد. نظام السلطنه مافی او را یرای مداوا به بغداد برد. پس از چندی او به همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.

او در اواخر عمر دچار افسردگی شد و در همدان درگذشت.

ابوالقاسم عارف قزوینی

دیوان اشعار

دیوان اشعار او که شامل کلیه سروده های اوست پس از مرگ او جمع آوری گردید و اکنون در دسترس همگان است.

بیشتر اشعار، سرودها و تصنیف های این شاعر و تصنیف ساز آزاده حاوی مضامین سیاسی و تبلیغ آزادی خواهی و وطن پرستی و مبارزه با استبداد و ظلم پادشاهان و حاکمان مستبد و ظالم دوره زندگی اوست.

تصنیف های عارف تا به امروز توسط خوانندگان زیادی بازخوانی شده است.

ابوالقاسم عارف قزوینی

گاه شمار زندگی ابوالقاسم عارف قزوینی

(برگرفته از کتاب شهر شعر عارف، تدوین محمد علی سپانلو)

۱۲۵۸:

تولد در شعر قزوین

« …اسمم ابوالقاسم، تولدم در شهر قزوین، پدرم ملا هادی وکیل… به جهت خصومتی که مابین پدر و مادرم از اول عمر بوده است من و سایر برادرهای بدبختم همیشه مثل این بود که در میان دو ببر خشمگین زیست و زندگی می کنیم»

۷۲ـ۱۲۶۳:

ـ آغاز تحصیلات متداول روز (مکتب خانه)

ـ خواندن و نوشتن فارسی، فراگرفتن مقدمات عربی و صرف و نحو.

آشنایی با آثار سعدی، آغاز به سرودن شعر:

« …از وقتی چشمم به خط فارسی آشنا شد و پس از خواندن گلستان حضرت شیخ سعدی، بی نهایت میل به کلیات سعدی پیدا کرده، اغلب غزلیات سعدی را در زمان کودکی حفظ داشته و همان اوقات گاهی شعر می ساختم ولی تا سفر استانبول گمان ندارم مسوده غزلی نگه داشته باشم…»

ـ تعلیم خط نزد سه تن از خطاطان قزوین: شیخ رضا خوشنویس، محمدرضا کتابفروش، شیخ عالی شالی معروف به سکاک که روابط دوستانه و خانوادگی را با وی تا مدتی ادامه می دهد:

«…از زمان طفولیت چندین مکتب رفته و پیش سه نفر معلم خوش خط تحصیل کرده… از زمان طفولیت تا زمانی که از قزوین خارج شدم با این معلم محترم خود مانوس بودم…»

ـ تعلیم موسیقی نزد یکی از استادان فن:

«…در سن یازده سالگی به اولین معلم موسیقی مرحوم حاجی صادق خرازی، که در عداد محترمین قزوین شمرده می شد، مرا سپرده چهارده ماه در خدمت استاد بزرگوار خود به تحصیل این علم کوشیدم…»

ابوالقاسم عارف قزوینی

۷ ـ ۱۲۷۳:

ـ در درس ظاهرا چندان پیگیر نیست، ولی در خط و موسیقی استعداد فراوان نشان می دهد:

«…خط خوب می نویسم. در سن سیزده چهارده سالگی خوب تر می نوشتم، به قسمی که آن اوقات خط مرا برای عبرت اعیان زاده های قزوین قطعه کرده نگاه می داشتند…»

«…فوق العاده خوب می خوانم… گذشته از این که در سن چهارده سالگی تحصیلاتم در علم موسیقی تکمیل بود خودم را در بعضی آهنگ ها مبتکر می دانم…»

ـ به اجبار پدر روضه خوان می شود:

«…چون دارای حنجره داودی بودم پدرم به طمع افتاد از برای خطاهای خود، که در دوره زندگی به واسطه شغل وکالت مرتکب آن ها شده بود، مرا به شغل روضه خوانی وادار کرده باشد. من در آن موقع ناچار از قبول آن بودم. دو سه سال در پای منبر میرزا حسین مشغول نوحه خوانی بوده و بیشتر نوحه ها را هم خودم ساخته و می خواندم…»

مععم شده، وصی پدر می شود:

« …پدرم با داشتن دو پسر از من بزرگ تر چون مرا روضه خوان خیال می کرد وصی خود قرار داده، روزی از جمعیتی دعوت شد، پس از صرف چای و شربت و شیرینی، عمامه بر سر من کردند…»

ـ ترک تحصیل، مرگ پدر، قطع رابطه با خانواده، افراط در عیاشی و برباد دادن دارائی موروثی:

«…در یک چنین مدرسه ای تحصیل مقدماتی کرده، به نحوی که ذکر شد تحصیل صرف و نحو کرده، به کفش من هم کسی جرات کفشک گفتن نداشت… در سن هفده هیجده سالگی از این مدرسه به این ترتیب که عرض شد با یک نخوت و غروری خارج شدم…»

« …آنچه دارائی داشته خرج بی‌عاری کرده، با آن توقعات مرحوم پدرم که بایستی روضه خوان بشوم، الواط و عرق خور بی‌عار شده بودم…»

«…من که از سه برادر خود صرف نظر کرده، برای این که بی کس و بی زحمت زندگی کنم…»

« …من هیچ چیز از خودم ندارم و میل هم ندارم این دختر را به خانه پدری که سهم خود را به برادرهای خود بخشیده ام ببرم…»

ـ آشنائی با اولین عشق زندگی خود در منزل شیخ عالی شالی، خواستگاری و مخالفت خانواده دختر:

« …حاجی رضاخانی بود افشار… دختری داشت فوق العاده خوشگل… اتفاقا این دختر را با زن معلم من الفتی بی نهایت بود… من یک دل نه صد دل عاشق دلباخته دختر شدم… جناب حاجی خان پس از تحقیقات کامل از وضع زندگی… گفتند من تابوت دختر خود را به دوش چنین جوان ولگرد لوطی نخواهم گذاشت…»

ـ ازدواج پنهانی با دختر که موجب خشم شدید خانواده او می شود. فرار به رشت:

«…بیچاره دختر تن به این ننگ در داده … پنهان به منزل یکی از دوستان من، که اسباب بدبختی او در آنجا فراهم شده بود، حاضر شده اقرار کرد، کار ختم شد. امروز دختر از آن خانه بیرون رفت فردا شهر پر شد از این گفتگو… در مدت کمی چنان عرصه بر من از اطراف تنگ شد که چاره را ناچار به فرار دیدم… پنهان به خارج شهر آمده، در گاری پست نشسته، به طرف رشت روانه شدم. هرچه از شهر دور می شوم غم و اندوهم آن به آن در تزاید است… با این حالت بدبختی وارد شهر شده، خانه مشیرالتجار قزوینی منزل کردم…»

ـ اقامت در رشت، آشنایی با درویشی به نام رفعت علیشاه، که همدم و محرم راز او می شود:

«…از وطن پرسیدم، گفت شهر بی سر و سامانی… چون بی زحمت و خوب شعر می گفت از محضر و معاشرتش بدم نیامد… مدت یک سال با این حال گرفتاری عشق توقفم در رشت طول کشید… هروقت پریشان بودم به ملاقات او رفته و او نیز چون از مکنونات من مطلع بود، حتی الامکان مرا مشغول می داشت…»

ـ تب و تاب عشق اول هنوز باقی است، معذالک دل به عشقی دیگر می دهد و اولین تصنیف زندگی خود را (دیدم صنمی سروقد و روی چو ماهی) برای این عشق دوم می سازد:

«…تقریبا در هیجده سالگی، قبل از آمدن به تهران گفته ام. این تصنیف در رشت به عشق یک ارمنی زاده گفته شده است…»

ـ مراجعت مخفیانه به قزوین بعد از یک سال اقامت در رشت ـ اسفند ماه ۷۷

«…پس از یک سال طاقت توقفم تمام شد… بی خبر وارد قزوین شدم. فقط دو نقر از دوستان محرمم از ورود من مطلع شده ، پنهانی به مقصوده و معشوقه خبر ورود را داده و خواهش چند دقیقه ملاقات کردم…»

ـ بیهوده امیدوار است مخالفت خانواده دختر پایان یافته باشد:

«…اول چیزی که سوال کردم این بود که هیچ تخفیفی در خشم و غضب چدرت نسبت به من حاصل شده است ؟… گفت نه! مطلب تا آخر مفهوم شد…»

ـ بعد از چند روز خانواده دختر از ورود او مطلع شده، عکس العمل نشان می دهند:

«…اول کاری که پدر مستبد بی رحم کرد این بود او را یکسره از شهر خارج کرده، به “قلعه” دهی که شاید بیشتر از ده فرسخ مسافت تا قزوین داشت فرستاد … این خبر اثر غریبی در حال من کرد. شب و روز از آن به بعد بی تفاوت می گذشت…»

ابوالقاسم عارف قزوینی

جوانی ـ شهرت و آشنایی با سیاست

۱۲۸۸ ـ ۱۲۷۸:

ـ اولین سفر به تهران ـ خردادماه ـ تیرماه

«…سه چهار ماه گذشت، به هیچ وجه نتوانستم از معشوقه خود خبری به دست بیاورم… شب سیزده چهارده ماه آخر بهار یا اول تابستان است. در باغ حسن آباد صدرالاسلام، من به قدری مشغول به فکر و سرگرم با خیال خود که خم عرق را قدرت و توانایی آن نیست که مرا سرگرم به خود کند… بنای خواندن و نعره کشیدن از دل گذاشته کاری کردم که اگر داود بود سینه چاک کرده و اگر باربد حضور داشت ساز خود را می شکست… درواقع هر سه نفر حال غریبی داشتیم. این غزل را با آن طرز که من آن شب خواندم حال ما را به کلی تغییر داده… یک ساعت از نصف شب گذشته به گرده اسب ها نشسته، از شدت مستی راه جاده تهران را گم کرده تا صبح با چادرنشینان آن طرف در کشمکش بودیم… یک شب در بین راه و فردای آن وارد تهران شدیم. این است تاریخ ورود من به تهران. تا آن وقت تهران را ندیده بودم که ای کاش هیچ وقت نمی دیدم. از آن به بعد در واقع تهرانی شدم. گمان می کنم این مسافرت در سال هزار و سیصد و شانزده بوده…»

ـ چند روز بعد در میهمانی صدرالممالک طرف توجه شاهزاده موثق الدوله قرار گرفته، بالاجبار در خدمت وی در می آید:

«…آن شب هم از شب های تاریخی خواندن من محسوب می شد. وقتی شروع به خواندن کردم شاید تا یک ساعت از احدی نفس بیرون نیامد… اول کسی که به سخن درآمد، موثق الوله بود. اول حرفی هم که زد این بود که شیخ باید از این به بعد با من باشد. حتی هرچه کردم شب به منزل رفته صبح شرفیابی حاصل کنم، قبول نفرمودند… در این مدت یک سال چیزی کمتر، حقیقتا لذت استبداد را برده … در ظرف این مدت یک شب آسایش نداشتم…»

ـ طرف توجه اغلب رجال درباری، از جمله اتابک، قرا می گیرد:

«…در این مدت بدبختانه با اغلب درباری ها آشنا شده بودم، یک شب هم صحبتی از من به میان آمده، تعربف مرا به جهت میرزا علی اصغر خان اتابک کرده، از پارک اتابک دنبال من آمدند … بعد از آن شب هر وقت شاهزاده منزل اتابک می رفت از شیخ سوال می کرد، یک دو مرتبه وقتی که موکب همایونی به جهت شکار به جاجرود تشریف فرما می شد، به سفره اتابک رفته ران جوجه ای به دست خودشان به من مرحمت فرموده، در صف سفره نشینان و مفت خوران از همه سربلندتر و مفتخر محسوب می داشتند…»

۱۲۷۹:

ـ آواز او مظفرالدین شاه را خوش می آید و دستور می دهد جزو فراش خلوت های دربار درآید. او که از این کار ننگ دارد با تمهیدی گریبان خود را خلاص می کند ـ اواخر تابستان:

«…صحبت من به گوش شاه رسید. از سفر فرنگ با آن مخارج گزاف و قرض های سنگین که بار دوش ملت گدای بدبخت شده بود… در میان آن همه اسباب های بی مصرفی که خریده شده و از دنبال آورده بودند چندین گرامافون بزرگ و کوچک بود. شاهزاده و اتابک قرار شد مرا به حضور اعلیحضرت همایونی مشرف کنند، که پس از تشریف یک دو لوله هم گرامافون پر کنم… مرادخانی بود تارزن خلوت… شخص دیگری مشغول زدن نی انبانه بود. خود اعلیحضرت هم پیانو می زد. صدای این سازهای خارج گوش انسان را از شنیدن هر ساز خوبی بیزار می کرد… بعد از خواندن یک دو غزل همچو حس کردم از این خواندن بدش نیامده است. امر کرد پانصد تومان به من بدهند، در صورتی که شاید نمی دانست پانصد تومان چقدر پول است، و به موثق الوله امر فرمود که عمامه شیخ را بردارید، از فردا اسمش را در ردیف فراش خلوت ها بنویسید. شنیدن این حرف در من اثرش کمتر از صاعقه آسمانی نبود. دیدم خانی دربار و گرفتن چهار صباح دیگر لقب گنبدالدوله و دردرالملکی خیلی ننگین و مفتضح است. پس از بازگشت و مرخصی از حضور… هرچه فکر می کنم می بینم این کلاه خیلی برای سر من گشاد است…»

« …آنچه دلم خواست جسورانه به صدر گفتم که این بلایی است که از طرف تو بر سر من می آید… همین قدر بدانید که اگر این خیال محال روزی تعقیب شود آن روز روزی است که من اقدام به خودکشی نمایم…»

« …پس از اطلاع چگونگی به شاهزاده به این شکل شاهزاده را خر کرده بود که عارف می گوید نوکری حضرت اقدس هزا بار افتخارش برای من بیشتر است از نوکری شاه…»

« …آن وقت ها که در پاریس بودم شبی در رستوران برج ایفل با یکی از ایرانیان گفتگویی روی داد. نام آن ایرانی را فراموش کرده ام؛ او می گفت: در انگلستان پیش یکی از کلکسیونرها، یکی از استوانه های قدیمی گرامافون را دیده اند که این استوانه عبارت است از آواز عارف قزوینی، آوازی که به همراهی پیانوی مظفرالدین شاه قاجار خوانده شده است…» (به نقل از باستانی پاریزی ـ عارف شاعر ملی ، جلد ۲)

ـ دو ماه شدیدا بیمار و بستری می شود و بعد از بهبودی به کمک دوستان از دست موثق الوله نجات می یابد ـ اوایل پائیز:

« …در این بین گرفتار ناخوشی سخت شده، در منزل نایب الصدر با کمال بدبختی و سختی افتادم. شاهزاده بعد از تحقیقات کامل و اطمینان حاصل کردن از این که فی الواقع ناخوشم و کاری بعد از این از من ساخته نیست، هیچ دیکر سراغی از من نگرفت. مدت دو ماه به بدترین احوالی منزل نالب الصدر افتاده و این آدم یک چشم زدن غفلت از خدمت به من نکرد. همین که شاهزاده مطلع شد که بهبودی حاصل شده فورا یک نفر مامور فرستادند به مواخذه این که چرا دیر کرده ام. نایب الصدر عصبانی شده صدر را ملاقات کرده، به او گفت این شاهزاده کارش در بی شرمی به جائی کشیده است که دیگر به هیچ وجه نمی شود تحمل حرکات ناشایست او را کرد. من هم حقیقتا عاصی شده خود را از برای هر پیش آمد ناگواری، ولو کشته شدن هم باشد، مهیا و حاضر کرده بودم. بالاخره کار به فرستادن مامور و سوار کشیک خانه کشید. صدر موثق الدوله را ملاقات کرده به او فهمانید که صلاح نیست شما این کار را دنبال کنید…»

ـ به توصیه نایب الصدر و کمک صدر الممالک ، احکامی توسط موثق الوله از شاه به اتابک برای حاکم قزوین می گیرد تا معشوقه را قهرا به دست آورد ـ اواخر پائیز:

« …خود نایب الصدر هم در قزوین شخص مقتدری بود… بر حسب امر صدر به زیارت حضرت اقدس و خداحافظی از ایشان رفته، احکام را گرفته، پس از چند روز به اتفاق مرحوم نایب الصدر به طرف قزوین حرکت کردیم…»

ـ بعد از ورود به قزوین، در انجام این عمل تعلل می ورزد چون آن را خلاف اصول اخلاقی خود می داند:

« …از ساعت حرکت از تهران تا ورود به قزوین، یک ثانیه فکر و خیال من در یک نقطه توقف ندارد… مگر نه این است که من سه چهار کاغذ پوسیده، آن هم به افتضاح تحصیل کنم، که به زور مامور دولت برند زن مرا بکشند و بیاورند… این چه خویشی است که آغاز آن به دست مامورین بی شرف دولت صورت می گیرد، انجام آن به کجا خواهد کشید؟ و هرچه فکر می کنم می بینم آدمی نیستم با این ترتیبات زیر بار قید بروم. در این دو ماه هر وقت نایب الصدر خواست دست به کار زده شروع و مذاکره در مطلب کند، از ایشان خواهش کردم قدری دست نگه داشته صبر کنید و من تمام این مدت مشغول خیالات جنونی و در کشمکش رد و قبول این کار بودم…»

ـ آشفته و ناآرام است و عملی انجام می دهد که ممکن است به قیمت جانش تمام شود ـ ۲۲ دی ماه:

«…سفر اولی که از تهران به قزوین مراجعت کردم، با موی سر و پوتین برقی با لباسی که تا آن روز چنین هیکلی را هیچ کس ندیده بود، روز بیست و یکم ماه رمضان به مسجد شاه قزوین رفتم. اتفاقا برای خوبی هوا صف های جماعت در صحن مسجد بسته شده بود. ورود بی موقع من مثل خروس بی محل چنان جلب نظر عامه کرد که همین قدر آن روز روزی بود که خود من هم فهمیدم اسلام دارد از میان می رود من هم در زیر پای جمعیت که مانع رفتن اسلامند پامال شده، خدا نکرده اسلام که می رود هیچ من هم از میان بروم. در هر صورت رسیده بود بلائی ولی به خیر گذشت… باقیمانده از ماه مبارک « صحبت کفر من اندر سر منبر شد…»

ـ بر تردید خود غلبه کرده، دختر را طلاق داده و بی خبر عازم تهران می شود ـ اواخر دی ماه:

« …از این خشوقتم که طبیعت مرا به قدری زمخت و گردن کلفت خلق کرده است که بیچاره و زبون عشق هم نشده ام، ولو این که یک عمری خود را دچار زحمت خیال و بدبختی کرده باشم؛ بالاخره غلبه از طرف مغز آزاد من شد. ماه رمضان است، حاجی میرزا ابوالقاسم بایندری را که از طبقه دوم اعیان قزوین است خواستم و با او معاهده کردم که آنچه گفتم چون و چرا نگوید, قبول کرد. گفتم حالا نزدیک سحر است. ملاعلی‌اکبر، که از علمای نمره اول قزوین بود، بیدار است. همین الان بی‌درنگ منزل او می روید. از طرف من طلاق دختر حاجی رضاخان را داده، به من خبر خواهید داد. مجبورا بدون اینکه حرفی بگوید برخاسته از اطاق بیرون رفت. فورا مرا لرز گرفت. دلم حال گذشت هیچ ندارد و مرا سرزنش و توبیخ می کند. مشغول زد و خورد با دل بودم که در باز و حاجی ابوالقاسم وارد شد. گفتم چه شد؟ گفت تمام شد! دیدم من تمام شدم. او رفت و من افتادم …»

«…نزدیک طلوع آفتاب به اداره راه آمده، کالسکه گرفته، تا دوستان بفهمند به طرف تهران حرکت کردم. از آن به بعد همچو گمان می کردم آزاد و راحت چهار صباح زندگی خواهم کرد. غافل از اینکه طبیعت آسایش و راحتی برای من نخواسته است…»

ابوالقاسم عارف قزوینی

۲ ـ ۱۲۸۰:

ـ اقامت در تهران و شهرت روزافزون:

«…بعد از مدتی توقف در تهران چیزی نکشید شهره شهر، بلکه مملکتی شدم. در مرکز انگشت نمای زن و مرد، بزرگ و کوچک گردیدم… با کمال اشتیاق دوستی ام را استقبال می کردند ولی این خصوصیت ها جز زحمت و دردسر حاصلی برای من نداشت، به جهت این که از اول عمر در خط فایده نبودم… نتیجه ای که از خصوصیت مردم بردم این بود که در مجالس خوشی تا صبح نشسته و مشغول خواندن بودم… هر یک از آن ها… هرچند دقیقه که می گذشت گیلاسی عرق ریخته تعارف به من می کرد… برای همین محبت دوستان سال هاست دچار زحمت و به کلی مزاجم علیل و این قسمت آخر عمر را… در کمال ذلت و بدبختی دارم می گذرانم…»

ـ دوستی با سید باقرخان بانکی و آشنائی با محافل آزادیخواه و مشروطه طلب توسط وی ـ ۸۰ ـ ۷۹:

«…میرزا سید باقرخان، معروف به آقا بانکی، که اصلا از اهل ایروان قفقاز ولی به عقیده من یک ایرانی نیک فطرت و پاک سرشت بود… این شخص در بانک استقراضی روس دارای ده یازده رشته کار بود. در سالی شاید چهل هزار تومان دخل داشت… در سر آزادیخواهی و مشروطه طلبی ایران به خاک سیاه نشست… این است نتیجه خدمت در این مملکت. از اول ورود به تهران با این آ دم خصوصیت و دوستی پیدا کرده… صحبت آزادی در آنجا می شنیدم و هیچ نمی خواستم صحبت دیگری بشنوم…»

ـ علیرغم تنگدستی و با این که می تواند از هنرش استفاده مادی فراوان ببرد، در کمال قناعت و با مناعت طبع زندگی می کند:

«…چیزی که همیشه خواهان آن بودم حیثیت و شرافت بود. در این مدت دوستان صمیمی من هم جرات این که چیزی به عنوان تعارف و یادگار به من بدهند، نکردند. به قدری از روی استغنای طبع رفتار کرده بودم که اغلب مردم گمان کرده بودند در قزوین املاکی دارم، که مخارج سال من از عایدی آن ها می گذرد، در صورتی که اتفاق افتاد که چندین شب با صد دینار سیب زمینی نسیه از بقال سر کوچه شب خود را گذرانیده ام. فقط در اوایل آمدن تهران چند قطعه باغات ثلث خود را قانع کرده بودم که احتیاج پیدا نکنم. بیشتر از هر چیز حفظ صورت ظاهر خود می کردم…»

ـ سفر به قزوین طبق معمول همه ساله ـ زمستان ۸۲ :

«… همه ساله نایب الصدر چند ماهی به تهران می آمد. اگر او به تهران نمی آمد، من به قزوین می رفتم. سال سوم یا چهارم تهران آمدنم بود. چند ماهی به قزوین رفته، زمستان آن سال را در قزوین بوده، بهار به تهران مراجعت کرده …»

ابوالقاسم عارف قزوینی

۱۲۸۳:

ـ آشنایی با خانم تاج السلطنه، از دختران ناصرالدین شاه، مقدمه ماجرائی عاشقانه. ملاقات با نظام السلطان، از درباریان مظفرالدین شاه، در همان مجلس که جزو دوستان بزم های شبانه او می شود ـ اوایل بهار

ـ ملاقات با درویش خان موسیقی دان مشهور زمان، در میهمانی نظام السلطان در گلندوک، و آغاز دوستی و همکاری سال های بعد ـ اواسط اردیبهشت ماه:

«…درویش خان تار زن معروف را هم ندیده بودم. نزدیک غروب بساط عیش و خوشی پهن، درویش خان از همه جا بی خبر، دستش برای گوشمالی به گوشه تار رفت. غافل از این که طبیعت، دماغ خودش را امشب به دست من به خاک خواهد مالید. درویش بنا به عادتی که در ساز زدن دارد چشم ها را روی هم گذاشته از آواز بوسلیک که مقدمه شور است داخل دستگاه شور نشده بود که شور کله من یک دفعه عنان متانت و سنگینی را از دست من گرفت. زمام گسیخته بنا کردم به خواندن…»

«ذوق سرشار، سلیقه تصرفات، تراوشات مضراب و ترشحات فکری درویش خان تاکنون در ایران سابقه نداشته است…»

۸۵ ـ ۱۲۸۴:

ـ آشنائی با حیدرخان عمواوغلی، توسط سید باقرخان بانکی، ،غاز یک دوستی عمیق توام با ستایش ـ ۸۴:

«…در بیست و سه سال قبل با مرحوم حیدرخان عمو اوغلی، که شخصی بزرگ و چکیده انقلاب بود، آشنائی داشتم و خصوصیت من با مرحوم حیدرخان در منزل همین سید باقر بانکی شد…»

«…مرحوم حیدرخان عمو اوغلی که اسم او را تاریخ ایران فراموش نخواهد کرد…»

ـ آغاز جنبش مشروطه ـ زمستان ۸۴

صدور فرمان مشروطیت ، ۱۴ مرداد ۸۵

افتاح نخستین دوره مجلس شورای ملی ، ۱۵ مهرماه

مرگ مظفرالدین شاه ـ ۲۹ دی ماه

درگیری روزافزون مشروطه طلبان با شاه جدید ـ ۷ ـ ۸۵

سرودن غزل «شکنج طره زلفت شکن شکن شده است…» برای تاج السلطنه ـ ۸۶

به توپ بستن مجلس، کشتار و قلع و قمع آزادیخواهان و آغاز استبداد سغیر ـ ۲ تیرماه ۸۸ .

علیرغم آزادی طلبی ذاتی و دوستی اش با بسیاری از آزادیخواهان، هیچ اثر سیاسی در این سال های جنبش از او در دست نیست.

ظاهرا سیاست هنوز برای او مقوله ای دیگر است و به زندگی شبانه خود ادامه می دهد.

فتح تهران توسط مشروطه طلبان و خلع محمد علی شاه از سلطنت ـ ۲۸ ـ ۲۵ تیرماه ۸۸ .

بروز اولین واکنش سیاسی، گرایش به حزب تازه تاسیس دموکرات و سرودن اولین آثار سیاسی ـ میهنی ( به احتمال زیاد تحت تاثیر حیدرخان عمو اوغلی) غزل های «پیام آزادی» (پیام دوشم از پیر می فروش آمد) ، «زنده باد» (آورد بوی زلف توام باد زنده باد) و نخستین تصنیف سیاسی خود «مژده ای دل که جانان آمد» را می سراید ـ تابستان ۸۸:

«…وقتی تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفرش نمی دانست وطن یعنی چه… من بی وطن آن روز که شعر و سرودهای وطنی ساختم دیگران در فکر خود ساری بودند و کار شعر و شاعری به افتضاح کشیده بود… »

ـ اولین کنسرت سیاسی خود را در منزل ظهیرالوله به نفع حریق زدگان بازار اجرا می کند ـ ۲۸ مرداد ماه.

آغاز روابط عاشقانه با افتخارالسلطنه

سفر به رشت و تالش، تصنیف «افتخار همه آفاقی و منظور منی» را برای افتخارالسلطنه می سازد ـ تابستان

در مجلس جشنی که در تهران از طرف شعبه ادبی حزب دموکرات به مناسبت پیروزی مشروطه خواهان برپا شده، غزل «پیام آزادی» را می خواند ـ پائیز.

گشایش دومین دوره مجلس شورای ملی ـ ۲۴ آبان ماه.

منبع:کتاب شهر شعر عارف، تدوین محمد علی سپانلو