فرآیند خلق یک اثر موسیقایی در ذهن آهنگساز

فرآیند خلق یک اثر موسیقایی چطور در مغز یک آهنگساز شکل می‌گیرد؟

آیا می دانید یک قطعۀ موسیقی چطور در ذهن یک آهنگساز شکل می گیرد و فرآیند شکل گیری این قطعه در مغز به چه صورت است؟

در این مقاله یک متخصص مغز و اعصاب و یک آهنگساز این فرایند را از دو منظر هنر (موسیقی) و علم با هم مقایسه می کنند.

موسیقی پیچیده ترین صدایی است که مغز می تواند پردازش کند. اما واقعا چرا مغز ما باید خود را درگیر چنین ابزار پیچیده ای کند تا در نهایت بتواند آنرا ایجاد کرده و از آن لذت ببرد؟

اخیرا، چارلز لیم، متخصص مغز و اعصاب و نوازندۀ جاز با یکی از آهنگسازان مشهور به نام مِک لیت هَدِروُ، تحقیقات مشترکی را در مورد ارتباط میان موسیقی و مغز انجام داده اند که نتایج آن برای شما جالب و خواندنی خواهد بود.
موسیقی پیشرفته ترین محرک شنوایی است.

لیم می گوید: “اگر به مغز انسان توجه کنید می بینید که نسبت به مغز حیوانات تکامل یافته تر است و سیستم شنوایی انسان توانایی پردازش صداهای بسیار پیچیده را نیز دارد.

من فکر می کنم موسیقی، پیچیده ترینِ این صداهاست، به این معنی که پردازش هیچ چیزی در سیستم شنوایی به اندازۀ پردازش کردنِ موسیقی برای ذهن سخت نیست”؛ اما چطور ممکنست یک سیستم بیولوژیکی بتواند چنین کار پیچیده ای را انجام دهد؟

لیم در پاسخ به این سؤال می گوید: ” انسان توانایی هرگونه نوآوری را دارد، چرا که مغز ما ظرفیت تولید ایده های جدید را دارد. اما هنوز دقیقا مشخص نشده است که سیستم بیولوژیکی مغز تا چه میزان تکامل یافته است.”
به هنگام ساختن یک آهنگ در مغز انسان تغییرات زیادی انجام می گیرد.

برای بسیاری از آهنگسازان فرایند خلق یک آهنگ جدید با رفتارهای خیلی خاص (و یا حتی عجیب) همراه است.

برای هَدِروُ، آهنگسازی که در یک خانوادۀ اهل علم به دنیا آمده است، ساخت یک قطعۀ موسیقی گاهی اوقات یک فرایند چند هفته ایِ همراه با مکاشفه است.

او می گوید:” من فکر می کنم آهنگسازی ترکیبی از نظم، انظباط و رمز و راز است.”

او با آوازهای بداهه، چیزی شبیه به زمزمه های نامفهوم، پارازیت ها و صداهایی که حول محور ملودی موردنظرش هستند شروع می کند و سپس عباراتی را شکل می‌دهد که در آن ملودی می توانند جای بگیرند.

به گفتۀ هَدِروُ سخت ترین قسمت آهنگسازی هنگام شروع کار است، و معمولا بیشتر چیزهایی که در روزهای اول به ذهن متبادر می شوند هجو و بیهوده هستند و هیچ نتیجه ای در بر ندارد. اما کم کم همه چیز روان تر و سهل تر می شود و خلاقیت به جریان می افتد.
لیم، برای درک بهتر این موضوع، آنچه را که در طی این فرایند غریزی در مغز اتفاق می افتد به این شکل توصیف می کند:

هنگامی که یک آهنگساز در حال بداهه پردازی است ناحیه ای از مغز که مربوط به خود نظارتی، مراقبه و مشاهده است غیرفعال می شود، در حالیکه ناحیه ای از مغز که مربوط به ابراز احساسات و عقاید است، به شدت فعال می گردد.

بنابراین، می‌توان گفت زمزمه های بداهه و نامفهوم هَدِروُ نشان دهندۀ یک تغییر فیزیولوژیکی داخلی است. درواقع در آن لحظه هَدِروُ نحوۀ عملکرد اصلی مغز خود را تغییر داده است؛ اما چالش بزرگتر زمانی رخ میدهد که شما میخواهید این تغییرات را اندازه گیری کرده و متوجه شوید که دقیقا چه چیزی در سرِ یک آهنگساز اتفاق می افتد و مهمتر از آن اینکه، نحوۀ عملکرد خلاقیت چگونه است.

لیم می گوید: “انجام آزمایشات خلاقیت بسیار گران و پرهزینه است.

از طرفی می‌توان گفت که اندازه گیری میزان خلاقیت امری تقریبا غیرممکن است و ممکنست هفته ها طول بکشد.

به عنوان مثال، چگونه می توان گفت که آیا میزان خلاقیت یک فرد بهبود یافته است یا خیر؟ یا چگونه می توانید بگویید، این موسیقی جاز بهتر از آن یکی است؟”

او ادامه می دهد: “دانشمندان هیچ راهی برای اندازه گیری اینکه یک خروجی خلاق تر از خروجی دیگر است ندارند. مشکل این است که ما در حال حاضر بر روی چیزهایی داریم مطالعه و تحقیق می کنیم که خلاقیت را بهبود می بخشند یا آن را مختل می کنند؛ در حالیکه باید راهی برای سنجش اینکه آیا خلاقیت بهبود یافته یا بدتر شده است بیابیم، و من هنوز نمی دانم چگونه این کار را انجام دهم.”

اگر هنر و علم در کنار هم قرار بگیرند می توان درک درستی از خلاقیت داشت.

هَدِروُ معتقد است که تجزیه و تحلیل کردن یک تجربۀ ذهنی کار فوق العاده سختی است.

برای او، ارزیابی آثار موسیقایی اش کاملا بر پایۀ احساس و ادارک درونی است تا بر پایۀ دلیل و منطق.

او می گوید: “من همیشه از خودم این سؤال را می پرسم که آیا این قطعه به من تعلق دارد؟ آیا این قطعه فراتر از احساسات کنترل شدۀ من است و می‌تواند باورها و درونیات من را القاء کند؟، آیا من با این قطعه به درون خودم سیر می کنم؟ آیا مخاطبان من هم به همان مسیری که من سیر کردم رهسپار می شوند؟

این چیزی است که من در خلق یک اثر موسیقایی به دنبال آن می گردم؛ یک جهش احساسی و ادراکیِ ارزشمند که از درون من برخواسته باشد.

به همین خاطر، مسلما اندازه گیری کردن چنین برآوردها و ارزیابی های احساسی برای دانشمندان کار بسیار دشواری خواهد بود چرا که سنجش‌های آنان بر پایۀ اندازه گیری‌های داده محور قرار دارد”؛ اما لیم معتقد است که اگر میان هنرمندان و دانشمندان همکاری لازم صورت گیرد می‌توان با انجام آزمایشات گوناگون چیزهایی را که قبلا امکان اندازه گیری کردن نداشتند به راحتی مورد سنجش و ارزیابی قرار داد.